| امروز سه شنبه, ۶ مرداد , ۱۴۰۵ |
سرخط خبرها:


تأملی در مفهوم اسلامی شدن دانش تاریخ

بنا کردن کل طرح تحول در رشته تاریخ بر اساس مؤلفه اسلامی‌سازی، خطایی استراتژیک است؛ نه به آن دلیل که اسلامی‌سازی واجد اهمیت شایان نیست – که هست - بلکه بدین دلیل که باعث می‌شود موضوعی که طرح دلواپسی و دل‌نگرانی در مورد آن چندان لاینحل نیست به «مسئله و معضله‌ای بنیادی» ارتقا یابد.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری ـ تحلیل طلیعه به نقل از شماره ۲۱ فصلنامه صدرا، آنچه در این نوشتار می‌آید، سؤالات و بعضاً ابهاماتی است که در حین مطالعه مقاله مفهوم اسلامی شدن دانش تاریخ؛ الگویی برآمده از تاریخ اسلام، تألیف جناب آقای دکتر الویری برای نگارنده مطرح شده است. در پایان این نوشتار نیز دو تأمل راجع به کلیت مقاله نگاشته شده است.

نگارنده این نوشتار ابوالحسن فیاض انوش است.

  1. دکتر الویری در مقاله خود می‌نویسد: «شاید بنیادی­ترین پرسش در این زمینه این باشد که مگر در دانش تاریخ، اسلامی بودن یا غیر اسلامی بودن معنا دارد؟ اگر تاریخ‌نگاری می‌خواهد اسلامی شود، یعنی غیر از موضوعات اسلام و زندگی پیامبر و معصومان و تاریخ دوره اسلامی، نباید هیچ رویداد تاریخی دیگری را بررسی کنیم؟ مثلاً نوشتن تاریخ فرانسه می­تواند اسلامی باشد؟ از کجا می‌فهمیم اینجا دارالاسلام تاریخ یا دارالکفر تاریخ است؟ پرسش‌های از این دست به فراوانی مطرح شده است».

البته گمان می‌کنم تلقی از دل‌نگرانی راجع به اسلامی شدن تاریخ، بدین معنا که «غیر از موضوعات اسلام و زندگی پیامبر و معصومان و تاریخ دوره اسلامی، هیچ رویداد تاریخی دیگر را نباید بررسی کنیم»، نوعی تقلیل دادن آن دل‌نگرانی به پایین‌ترین مراتب آن است. همچنین گمان می‌کنم کسانی که چنین تلقی پیش‌پاافتاده‌ای از اسلامی‌شدن تاریخ داشته باشند، بسیار کم هستند.

بنابراین اگرچه می‌پذیرم که پرسش‌های فراوانی در باب اسلامی شدن تاریخ مطرح می‌شود، اما «پرسش‌هایی از این دست»، فراوان نیستند؛ بلکه پرسش‌هایی ناظر به تلقی‌هایی به‌مراتب جدی‌تر از اسلامی شدن تاریخ هستند که می‌توان آنها را فراوان دانست؛ تلقی‌هایی که به گمان بنده، محور اصلی آنها دل‌نگرانی از لوث شدن مرز میان روش پژوهش و تدریس تاریخ با روش‌هایی غیرتاریخی نظیر کلام و تفسیر و حدیث و تبلیغ دینی است.

  1. در بخشی از مقاله جناب دکتر الویری چنین می‌نویسند: «درباره مفهوم اسلامی شدن دانش و امکان­پذیری اسلامی شدن دانش، دیدگاه‌های مختلفی وجود دارد و شاید تا هجده دیدگاه را بتوان در این زمینه برشمرد». خوب است در صورت امکان به منابع مرتبط ارجاع داده شود.
  2. در باب تقسیم‌بندی‌های رایج علوم نزد دانشمندان مسلمان که دکتر الویری درباره آن می‌نویسند: «دانش‌های رایج نزد مسلمانان در کتاب‌ها و رسائلی با عنوان طبقه­بندی علوم که سیر تحول ویژه­ای دارد، تقسیم‌بندی‌های مختلفی داشته است. اما ظاهراً هیچ‌یک از این منابع، علوم رایج نزد مسلمانان را به دو دسته اسلامی و غیراسلامی تقسیم نکرده­اند»، باید گفت این سخن در کلیت آن صحیح است؛ به‌شرط اینکه برخی استثنائاتِ – البته تأثیرگذار – نادیده گرفته نشود. ازجمله اینکه فضل‌الله‌بن روزبهان خنجی (م: ۹۲۷ق) در سلوک الملوک تضادی میان «علم متفلسفان» و «علم دین» طرح کرده و می‌نویسد: «منفعت علم ایشان که اهل تفلسفند اصلاً به مسلمانان نمی‌رسد، بلکه اسلام را ضرر می‌رساند». عبدالرحمن جامی نیز تقابلی میان حکمت یونانیان و حکمت ایمانیان درمی‌افکند و می‌نویسد: «حکمت یونانیان پیغام نفس است و هوی/ حکمت ایمانیان فرموده پیغمبر است».
  3. دکتر الویری در تقسیم علوم به برون‌دینی و درون‌دینی، چنین می‌نویسد: «ازاین‌منظر، علوم را به دو دسته تقسیم کرده­اند: علومی که خاستگاه درون‌دینی دارند، یعنی علومی که مادام که پیامبر به پیامبری برانگیخته نشده بود، امکان تصور نداشت؛ مثل علم تفسیر قرآن یا حدیث نبوی که پیش از اسلام قابل‌تصور نیستند. اینها را علوم اصیل و ریشه­دار و درون‌دینی می­نامند. در مقابل این دسته از علوم، علومی را که بشر پیش از اسلام در زمینه آن، یافته‌ها و دستاوردهایی داشت، اصطلاحاً علم دخیل می­نامند؛ یعنی علم وارداتی و برون‌دینی».

گویا تعبیر دیگری هم رواج داشته و آن علم (دانش دینی) در برابر فضل (دانش غیردینی) بود. ازاین‌منظر، علم به‌تمام‌معنا فقط دانشی بود که ریشه در قرآن و حدیث داشت و بقیه دانش‌ها صرفاً اضافاتی (فضولاتی) بودند که بشر ناگزیر از آنها بود، ولی به‌هیچ‌وجه شأنیت علم نمی‌یافتند. آنها صرفاً فضل بودند!

این، واگوییِ همان تعبیری است که دکتر الویری با عناوین «علوم اصیل» و «علوم دخیل» از آن یاد می‌کند، ولی با این قید مهم که – گویا با پرهیز از اطلاق لفظ علم به آنچه علوم دخیل می‌خواندند – رغبتی در مشروعیت بخشیدن جدی به این دسته از علوم وجود نداشت.

ازهمین‌رو اصطلاح علما در فرهنگ اسلامی، بار مفهومی و طبقاتی خاصی را بر دوش می‌کشید و به پزشکان و منجمان و مورخان و … با لفظ علما اشاره نمی‌شد.

  1. در بخش دیگری از این نوشتار، دکتر الویری فرآیند ورود علم برون‌دینی به جامعه اسلامی را این‌گونه تبیین می‌کند: «در گام اول کارکردهای علم برونی تغییر می‌کرد. مثلاً اگر پیش از این، دانش جغرافیا دانشی بود که تنها برآورنده نیاز بشریت برای دانستن فاصله بین شهر‌ها و یا شناخت قسمت‌های خشکی و دریا در کره زمین بود، پس از ورود به جامعه اسلامی، برآورنده نیازهایی فراتر از قبل شد».

به نظر، اینکه علم برونی پس از ورود به جامعه اسلامی برآورنده نیازهایی متفاوت می‌شد را نمی‌توان تغییر کارکرد معنا کرد! همان‌گونه که در انتهای این جمله آمده است علم برونی «برآورنده نیازهایی فراتر از قبل» می‌شد؛ یعنی با حفظ کارکردهای قبلی، کارکردهای جدیدی هم به آن اضافه می‌شد؛ نه اینکه کارکردها تغییر کرده باشد. اگر مثال را روی دانش پزشکی استوار کنیم، حتی به این نتیجه می‌رسیم که با ورود علم برون‌دینیِ پزشکی به جهان اسلام، هیچ کارکرد جدیدی هم به این دانش افزوده نشد، چه رسد به اینکه تغییر کند.

در ادامه این مطلب، ایشان نیازهای جدید جامعه اسلامی را عامل تغییر کارکردهای علوم برون‌دینی می‌شمارند. مجدداً باید تأکید کنم که لزوماً کارکردها تغییر نکرد، بلکه متنوع‌تر شد.

  1. دکتر الویری در ادامه می‌افزاید: «نقطه عزیمت اسلامی‌شدن، کارکرد است و با تغییر کارکرد، دیگر لایه­های علم هم به‌‌تدریج تغییر کرد و به‌این‌ترتیب یک علم متفاوت با قبل و بعد از خود شکل گرفت. این فرایند، فرایند اسلامی‌شدن دانش در گستره تمدن اسلامی است. وقتی این چهار قسمت اتفاق می‌افتد، در یک رشد و بالندگی مستمر، در یک رفت‌وآمد مستمر بین آن علم و ارزش‌ها و مبانی اعتقادی جامعه دینی، به‌‌تدریج علمی پدید می‌آید که با علم قبل و بعد از خودش متفاوت است. به‌عنوان‌مثال، دانش پزشکی با اینکه خاستگاه برون‌دینی داشت، وقتی در جهان اسلام وارد شد، این چهار مرحله را دید و یک دانش پزشکی پدید آمد که با پزشکی پیش از خود متفاوت بود. مبانی آن فرق داشت، جهت‌گیری‌های آن فرق داشت، اهدافش فرق داشت و ابزارهایش متفاوت بود».

ای‌کاش جناب دکتر الویری مخصوصاً این مثال را بیشتر توضیح می‌دادند تا بیشتر از ابهام کاسته شود. متأسفانه بنده متوجه نمی‌شوم که تغییر در مبانی علم پزشکی در جهان اسلام، نسبت به علم پزشکی قبل از ورود به جهان اسلام به چه معناست؟ همچنین تغییر در اهداف علم پزشکی با ورود این علم در جهان اسلام چگونه اتفاق افتاده است؟! مگر هدف علم پزشکی که مداوای بیماران و بازگرداندن سلامت به تن انسان‌ها بوده است، قبل و بعد از اسلام تفاوتی داشته است؟!

  1. دکتر الویری در ادامه، علم دینی را این‌گونه معرفی می‌کند: «بنابراین، علم دینی به استناد تجربه تمدنی ما، علمی است که برآورنده نیاز یک جامعه دینی است. اگر این علم جوشیده از درون جامعه اسلامی نباشد، نقطه عزیمت و نقطه آغاز دینی‌شدن آن، قرار گرفتن کارکردهای آن در مسیر اهداف جامعه اسلامی است. این نقطه آغاز سبب می‌شود در اهداف، روش‌ها و سرانجام، مبانی آن علم هم تغییراتی پیش بیاید. این تلقی درباره مفهوم علم اسلامی که برآمده از تجربه تمدن پیشین اسلامی است، ویژگی‌ها و لوازمی دارد که مهم‌ترین آنها را می­توان چنین برشمرد: ۱٫ عدم تمایز بین علوم انسانی و غیر آن: یکی از پیامدهای دیدگاهی که معرفی شد این است که در اسلامی شدن، تفاوتی بین علوم انسانی، علوم طبیعی و علوم ریاضی وجود نخواهد داشت. هر دو با طی همین فرایندی که ذکر شد، می­توانند یک علم اسلامی قلمداد شوند».

 سؤالی که در اینجا مطرح می‌شود این است که آیا تلقی جناب دکتر الویری از علم دینی، تلقی حداکثری و مبتنی بر غایت‌انگاری است؟ همچنین آیا واقعاً ایشان تصور می‌کنند آنچه از آن با عنوان جامعه اسلامی یاد می‌کنند، تعبیر روشن و بدون ابهامی است؟ آیا این صفت اسلامی ناظر بر مسلمان بودن آحاد آن جامعه است و یا ناظر بر حاکم بودن احکام اسلامی بر ریز و درشت رفتارهای آن جامعه؟ خوب می‌دانیم که این شق دوم عملاً اکسیر نایاب است! آیا به‌صرف اینکه جامعه‌ای ادعای مسلمانی کرد و هر دانشی را در جهت نیازهای آن جامعه به خدمت گرفت، آن علم اسلامی شمرده خواهد شد؟

  1. استفاده از گزاره‌های وحیانی برای اسناد تاریخی، موضوع دیگری است که می‌تواند مورد بحث و نقد قرار ‌گیرد. دکتر الویری در مورد مبحث قتل و یا عروج حضرت مسیح (ع) بنا بر تغییر ابزار علم تاریخ اسلامی چنین می‌نویسد: «آیا می‌توانیم برای کنار گذاشتن گزاره بشری، به گزاره قرآنی ارجاع بدهیم یا نه؟ این بحث که البته ابعاد معرفت‌شناختی هم دارد، یک بعد روشی هم دارد و آن، چگونگی ارجاع به قرآن است. یعنی با پذیرش اصل امکان مراجعه به وحی به‌مثابه یک سند تاریخی آن، گاه باید به چگونگی این مراجعه و مراحل آن و اعتبار آن و روش سنجش یافته­های درست از نادرست پرداخت».

در اینجا به نظر می‌رسد هنوز این پرسش بدون پاسخ مانده است که آیا می‌توان مستقل از اسلامی بودن یا نبودن دانش تاریخ به مسئله عروج و یا مصلوب شدن عیسی (ع) پاسخ داد؟ آیا مورخی می‌تواند ادعا کند که من بدون ارجاع به قرآن و صرفاً بر اساس دانش تاریخ، بر این باورم که عیسی عروج کرده است؟ به نظر، اینجا خلطی صورت گرفته است. سؤال اساساً راجع به اصل امکان مراجعه به متون وحیانی به‌عنوان یک مدرک و سند راجع به وقایع تاریخ است و نه چگونگی و مراحل و روش مراجعه به متون وحیانی!

تأملات کلی

الف) هرچند پرداختن به مباحث بنیادی راجع به اسلامی‌شدن تاریخ – به‌عنوان یکی از چهار مؤلفه تحول در رشته تاریخ – امری مستحسن است، اما نکته‌ای که نباید از آن غافل شد این است که اسلامی‌شدن – همان‌گونه که نویسنده محترم متذکر شده‌اند – «فقط یکی» از چهار مؤلفه طرح تحول است و البته به‌زعم بنده، حساسیت و تمرکز بر روی آن می‌تواند این آسیب را داشته باشد که کم‌کم تلقی از تحول در همه ابعاد چهارگانه آن به تحول در محدوده اسلامی‌شدن، تحویل و فروکاسته شود و چنانچه به هر دلیلی وفاق و اجماعی راجع به مفهوم اسلامی شدنِ تاریخ در میانِ – به اصطلاح – خانواده تاریخ شکل نگیرد، کلیتِ بحث تحول و دلایلی که این بحث را ضرورت بخشیده است به محاق افتد!

به نظر من، آنچه از رهگذر طرح تحول برای رشته تاریخ بیشتر باید مدنظر قرار گیرد مؤلفه‌هایی نظیر روزآمدسازی و غنی‌سازی روش‌ها و بومی‌سازی نیازهای پژوهشی در این رشته است. بنا کردن کل طرح تحول در رشته تاریخ بر اساس مؤلفه اسلامی‌سازی، خطایی استراتژیک است؛ نه به آن دلیل که اسلامی‌سازی واجد اهمیت شایان نیست – که هست – بلکه بدین دلیل که باعث می‌شود موضوعی که طرح دلواپسی و دل‌نگرانی در مورد آن چندان لاینحل نیست به «مسئله و معضله‌ای بنیادی» ارتقا یابد.

ما هم‌اکنون از این موهبت برخورداریم که هیچ‌کس در خانواده بزرگ تاریخ علناً و صراحتاً موضع عنادگونه‌ای در خصوص اسلامی‌سازی ندارد و پرسش‌ها و دل‌نگرانی‌هایی که از آن صحبت می‌شود، نه معطوف به اصل اسلامی‌سازی بلکه معطوف به نحوه تلقی از آن و ابعاد و لوازم آن است که امری طبیعی است. در چنین شرایطی، به اقتراح گذاشتن اصل اسلامی‌سازی، نیاز فوری و فوتی ما نیست بلکه نیاز فوری، تمرکز بر تمامی ابعاد وضعیت نامطلوب فعلی در رشته تاریخ و تلاش برای به‌دست آوردن وفاقی حداکثری برای شیوه برون‌رفت از این وضعیت نامطلوب به سمت وضعیتی مطلوب خواهد بود. به گمان بنده، رسیدن به این وفاق، قریب‌الوصول‌تر از رسیدن به وفاق در مورد مفهوم و ضرورت اسلامی‌سازی است.

خانواده بزرگ تاریخ، چنانچه به این باور برسد که از درک مشترکی با کارگروه تحول تاریخ نسبت به معایب و کاستی‌های کنونی در رشته تاریخ و طرح‌های عملی و کارآمد برای اصلاح وضعیت موجود برخوردار است (که البته وصول به این درک مشترک، حاصل تعامل مستمر اعضای کارگروه با خانواده بزرگ تاریخ است) و این خانواده بزرگ به‌تدریج، ثمرات اقدامات اصلاحی‌ای را که کارگروه تحول تاریخ عهده‌دار آن است، در ابعاد مختلف تحول مشاهده کند، همه این دستاوردها را به پای تلقی صحیح از اسلامی‌سازی علم تاریخ خواهد نوشت و بالعکس، چنانچه نتایج ملموسی از اقدامات کارگروه تاریخ مشاهده نکند و یا خبط و خطاهایی غیرقابل‌اغماض در برون‌دادهای این کارگروه مشاهده کند، اولین چیزی که به زیر تیغ نقد جانانه خواهد رفت، همان مؤلفه مظلوم اسلامی‌سازی خواهد بود؛ زیرا خود ما بیش از ضرورت به بزرگنمایی (و شاید بهتر باشد بنویسم به معضله‌سازیِ) اسلامی‌سازی اقدام کرده بودیم!

ب) اگر قرار است ایضاح و تبیین مفهوم و محتوای اصطلاح اسلامی‌سازی در دستور کار باشد، به گمان من چنانچه اصطلاح دانش تاریخ آنالیز شود، ظرفیت‌های بهتری برای یافتن نسبت این اصطلاح با صفت اسلامی پدیدار خواهد شد. خلاصه اینکه اگر دانش تاریخ را صرفاً نقل رخدادها بدانیم (که اصطلاحاً بدان واقعه‌نگاری گویند) می‌توانیم مدعی شویم که چنین دانشی، اسلامی و غیراسلامی ندارد و اتفاقاً این مدعا مستند اسلامی هم دارد.

وقتی پیامبر اکرم (ص) در واقعه صلح حدیبیه هنگام نوشتن صلح‌نامه در برابر اعتراض سهیل‌بن عمرو نماینده مشرکین نسبت به درج عبارت «رسول‌الله» پس از نام آن حضرت قرار گرفتند به کاتب امر کردند که بنویس: «محمد‌بن عبدالله»؛ یعنی حتی از منظر اسلامی هم، صرفِ روایت رخدادها می‌تواند بدون التزام به مبانی ارزشی دینی صورت پذیرد. اما اگر دانش تاریخ را تعقل در رخدادها و پی‌جویی علل و عوامل و دلایل بروز رخدادها و تحلیل و تعلیل و تفهم آنها بدانیم (که اصطلاحاً آن را تاریخ‌پژوهی می‌نامند)، مسلماً یک مورخ مسلمان از یک مورخ نامسلمان متمایز خواهد شد. اینجا دیگر صرف گزارش مشاهدات نیست، بلکه تحقیق در مبانی و مبادی رخدادها و تحلیل آنها بر اساس نظام هستی‌شناختی، معرفت‌شناختی و ارزش‌شناختی مورخان است. در اینجا یک مورخ مسلمان تمایزاتی را بروز می‌دهد که در روش‌ها و غایت‌های دانش تاریخی که آن را تولید می‌کند، تأثیرات معناداری ایجاد می‌کند.

انتهای پیام/

کد خبر : 60535
تاريخ ثبت خبر : 3 بهمن 1396
ساعت بارگزاری خبر : 11:13
برچسب‌ها:, ,

دیدگاه شما

( الزامي ) (الزامي)