به گزارش خبرنگار پایگاه خبری ـ تحلیل طلیعه به نقل از شماره ۲۱ فصلنامه صدرا، آنچه در این نوشتار میآید، سؤالات و بعضاً ابهاماتی است که در حین مطالعه مقاله مفهوم اسلامی شدن دانش تاریخ؛ الگویی برآمده از تاریخ اسلام، تألیف جناب آقای دکتر الویری برای نگارنده مطرح شده است. در پایان این نوشتار نیز دو تأمل راجع به کلیت مقاله نگاشته شده است.
نگارنده این نوشتار ابوالحسن فیاض انوش است.
البته گمان میکنم تلقی از دلنگرانی راجع به اسلامی شدن تاریخ، بدین معنا که «غیر از موضوعات اسلام و زندگی پیامبر و معصومان و تاریخ دوره اسلامی، هیچ رویداد تاریخی دیگر را نباید بررسی کنیم»، نوعی تقلیل دادن آن دلنگرانی به پایینترین مراتب آن است. همچنین گمان میکنم کسانی که چنین تلقی پیشپاافتادهای از اسلامیشدن تاریخ داشته باشند، بسیار کم هستند.
بنابراین اگرچه میپذیرم که پرسشهای فراوانی در باب اسلامی شدن تاریخ مطرح میشود، اما «پرسشهایی از این دست»، فراوان نیستند؛ بلکه پرسشهایی ناظر به تلقیهایی بهمراتب جدیتر از اسلامی شدن تاریخ هستند که میتوان آنها را فراوان دانست؛ تلقیهایی که به گمان بنده، محور اصلی آنها دلنگرانی از لوث شدن مرز میان روش پژوهش و تدریس تاریخ با روشهایی غیرتاریخی نظیر کلام و تفسیر و حدیث و تبلیغ دینی است.
گویا تعبیر دیگری هم رواج داشته و آن علم (دانش دینی) در برابر فضل (دانش غیردینی) بود. ازاینمنظر، علم بهتماممعنا فقط دانشی بود که ریشه در قرآن و حدیث داشت و بقیه دانشها صرفاً اضافاتی (فضولاتی) بودند که بشر ناگزیر از آنها بود، ولی بههیچوجه شأنیت علم نمییافتند. آنها صرفاً فضل بودند!
این، واگوییِ همان تعبیری است که دکتر الویری با عناوین «علوم اصیل» و «علوم دخیل» از آن یاد میکند، ولی با این قید مهم که – گویا با پرهیز از اطلاق لفظ علم به آنچه علوم دخیل میخواندند – رغبتی در مشروعیت بخشیدن جدی به این دسته از علوم وجود نداشت.
ازهمینرو اصطلاح علما در فرهنگ اسلامی، بار مفهومی و طبقاتی خاصی را بر دوش میکشید و به پزشکان و منجمان و مورخان و … با لفظ علما اشاره نمیشد.
به نظر، اینکه علم برونی پس از ورود به جامعه اسلامی برآورنده نیازهایی متفاوت میشد را نمیتوان تغییر کارکرد معنا کرد! همانگونه که در انتهای این جمله آمده است علم برونی «برآورنده نیازهایی فراتر از قبل» میشد؛ یعنی با حفظ کارکردهای قبلی، کارکردهای جدیدی هم به آن اضافه میشد؛ نه اینکه کارکردها تغییر کرده باشد. اگر مثال را روی دانش پزشکی استوار کنیم، حتی به این نتیجه میرسیم که با ورود علم بروندینیِ پزشکی به جهان اسلام، هیچ کارکرد جدیدی هم به این دانش افزوده نشد، چه رسد به اینکه تغییر کند.
در ادامه این مطلب، ایشان نیازهای جدید جامعه اسلامی را عامل تغییر کارکردهای علوم بروندینی میشمارند. مجدداً باید تأکید کنم که لزوماً کارکردها تغییر نکرد، بلکه متنوعتر شد.
ایکاش جناب دکتر الویری مخصوصاً این مثال را بیشتر توضیح میدادند تا بیشتر از ابهام کاسته شود. متأسفانه بنده متوجه نمیشوم که تغییر در مبانی علم پزشکی در جهان اسلام، نسبت به علم پزشکی قبل از ورود به جهان اسلام به چه معناست؟ همچنین تغییر در اهداف علم پزشکی با ورود این علم در جهان اسلام چگونه اتفاق افتاده است؟! مگر هدف علم پزشکی که مداوای بیماران و بازگرداندن سلامت به تن انسانها بوده است، قبل و بعد از اسلام تفاوتی داشته است؟!
سؤالی که در اینجا مطرح میشود این است که آیا تلقی جناب دکتر الویری از علم دینی، تلقی حداکثری و مبتنی بر غایتانگاری است؟ همچنین آیا واقعاً ایشان تصور میکنند آنچه از آن با عنوان جامعه اسلامی یاد میکنند، تعبیر روشن و بدون ابهامی است؟ آیا این صفت اسلامی ناظر بر مسلمان بودن آحاد آن جامعه است و یا ناظر بر حاکم بودن احکام اسلامی بر ریز و درشت رفتارهای آن جامعه؟ خوب میدانیم که این شق دوم عملاً اکسیر نایاب است! آیا بهصرف اینکه جامعهای ادعای مسلمانی کرد و هر دانشی را در جهت نیازهای آن جامعه به خدمت گرفت، آن علم اسلامی شمرده خواهد شد؟
در اینجا به نظر میرسد هنوز این پرسش بدون پاسخ مانده است که آیا میتوان مستقل از اسلامی بودن یا نبودن دانش تاریخ به مسئله عروج و یا مصلوب شدن عیسی (ع) پاسخ داد؟ آیا مورخی میتواند ادعا کند که من بدون ارجاع به قرآن و صرفاً بر اساس دانش تاریخ، بر این باورم که عیسی عروج کرده است؟ به نظر، اینجا خلطی صورت گرفته است. سؤال اساساً راجع به اصل امکان مراجعه به متون وحیانی بهعنوان یک مدرک و سند راجع به وقایع تاریخ است و نه چگونگی و مراحل و روش مراجعه به متون وحیانی!
تأملات کلی
الف) هرچند پرداختن به مباحث بنیادی راجع به اسلامیشدن تاریخ – بهعنوان یکی از چهار مؤلفه تحول در رشته تاریخ – امری مستحسن است، اما نکتهای که نباید از آن غافل شد این است که اسلامیشدن – همانگونه که نویسنده محترم متذکر شدهاند – «فقط یکی» از چهار مؤلفه طرح تحول است و البته بهزعم بنده، حساسیت و تمرکز بر روی آن میتواند این آسیب را داشته باشد که کمکم تلقی از تحول در همه ابعاد چهارگانه آن به تحول در محدوده اسلامیشدن، تحویل و فروکاسته شود و چنانچه به هر دلیلی وفاق و اجماعی راجع به مفهوم اسلامی شدنِ تاریخ در میانِ – به اصطلاح – خانواده تاریخ شکل نگیرد، کلیتِ بحث تحول و دلایلی که این بحث را ضرورت بخشیده است به محاق افتد!
به نظر من، آنچه از رهگذر طرح تحول برای رشته تاریخ بیشتر باید مدنظر قرار گیرد مؤلفههایی نظیر روزآمدسازی و غنیسازی روشها و بومیسازی نیازهای پژوهشی در این رشته است. بنا کردن کل طرح تحول در رشته تاریخ بر اساس مؤلفه اسلامیسازی، خطایی استراتژیک است؛ نه به آن دلیل که اسلامیسازی واجد اهمیت شایان نیست – که هست – بلکه بدین دلیل که باعث میشود موضوعی که طرح دلواپسی و دلنگرانی در مورد آن چندان لاینحل نیست به «مسئله و معضلهای بنیادی» ارتقا یابد.
ما هماکنون از این موهبت برخورداریم که هیچکس در خانواده بزرگ تاریخ علناً و صراحتاً موضع عنادگونهای در خصوص اسلامیسازی ندارد و پرسشها و دلنگرانیهایی که از آن صحبت میشود، نه معطوف به اصل اسلامیسازی بلکه معطوف به نحوه تلقی از آن و ابعاد و لوازم آن است که امری طبیعی است. در چنین شرایطی، به اقتراح گذاشتن اصل اسلامیسازی، نیاز فوری و فوتی ما نیست بلکه نیاز فوری، تمرکز بر تمامی ابعاد وضعیت نامطلوب فعلی در رشته تاریخ و تلاش برای بهدست آوردن وفاقی حداکثری برای شیوه برونرفت از این وضعیت نامطلوب به سمت وضعیتی مطلوب خواهد بود. به گمان بنده، رسیدن به این وفاق، قریبالوصولتر از رسیدن به وفاق در مورد مفهوم و ضرورت اسلامیسازی است.
خانواده بزرگ تاریخ، چنانچه به این باور برسد که از درک مشترکی با کارگروه تحول تاریخ نسبت به معایب و کاستیهای کنونی در رشته تاریخ و طرحهای عملی و کارآمد برای اصلاح وضعیت موجود برخوردار است (که البته وصول به این درک مشترک، حاصل تعامل مستمر اعضای کارگروه با خانواده بزرگ تاریخ است) و این خانواده بزرگ بهتدریج، ثمرات اقدامات اصلاحیای را که کارگروه تحول تاریخ عهدهدار آن است، در ابعاد مختلف تحول مشاهده کند، همه این دستاوردها را به پای تلقی صحیح از اسلامیسازی علم تاریخ خواهد نوشت و بالعکس، چنانچه نتایج ملموسی از اقدامات کارگروه تاریخ مشاهده نکند و یا خبط و خطاهایی غیرقابلاغماض در بروندادهای این کارگروه مشاهده کند، اولین چیزی که به زیر تیغ نقد جانانه خواهد رفت، همان مؤلفه مظلوم اسلامیسازی خواهد بود؛ زیرا خود ما بیش از ضرورت به بزرگنمایی (و شاید بهتر باشد بنویسم به معضلهسازیِ) اسلامیسازی اقدام کرده بودیم!
ب) اگر قرار است ایضاح و تبیین مفهوم و محتوای اصطلاح اسلامیسازی در دستور کار باشد، به گمان من چنانچه اصطلاح دانش تاریخ آنالیز شود، ظرفیتهای بهتری برای یافتن نسبت این اصطلاح با صفت اسلامی پدیدار خواهد شد. خلاصه اینکه اگر دانش تاریخ را صرفاً نقل رخدادها بدانیم (که اصطلاحاً بدان واقعهنگاری گویند) میتوانیم مدعی شویم که چنین دانشی، اسلامی و غیراسلامی ندارد و اتفاقاً این مدعا مستند اسلامی هم دارد.
وقتی پیامبر اکرم (ص) در واقعه صلح حدیبیه هنگام نوشتن صلحنامه در برابر اعتراض سهیلبن عمرو نماینده مشرکین نسبت به درج عبارت «رسولالله» پس از نام آن حضرت قرار گرفتند به کاتب امر کردند که بنویس: «محمدبن عبدالله»؛ یعنی حتی از منظر اسلامی هم، صرفِ روایت رخدادها میتواند بدون التزام به مبانی ارزشی دینی صورت پذیرد. اما اگر دانش تاریخ را تعقل در رخدادها و پیجویی علل و عوامل و دلایل بروز رخدادها و تحلیل و تعلیل و تفهم آنها بدانیم (که اصطلاحاً آن را تاریخپژوهی مینامند)، مسلماً یک مورخ مسلمان از یک مورخ نامسلمان متمایز خواهد شد. اینجا دیگر صرف گزارش مشاهدات نیست، بلکه تحقیق در مبانی و مبادی رخدادها و تحلیل آنها بر اساس نظام هستیشناختی، معرفتشناختی و ارزششناختی مورخان است. در اینجا یک مورخ مسلمان تمایزاتی را بروز میدهد که در روشها و غایتهای دانش تاریخی که آن را تولید میکند، تأثیرات معناداری ایجاد میکند.
انتهای پیام/