| امروز سه شنبه, ۳۱ شهریور , ۱۴۰۵ |
سرخط خبرها:

یادداشتی از مصطفی دلشادتهرانی؛


هندسۀ کلام نهج‌البلاغه بی‌مانند است/ علی(ع)؛ پیشتازِ سخنوری

ابن ابی الحدید می گوید: خطبه اشباح، مشحون از جلوه‌های بلاغت و صنایع ادبی است، آن هم در لطیف‌ترین وجه و آراسته‌ترین صورت و شیواترین عبارت و دقیق‌ترین معنا و نیکوترین هدف.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری ـ تحلیلی طلیعه، دکتر مصطفی دلشاد تهرانی عضو هیات علمی و مدیر گروه نهج‌البلاغه دانشگاه قرآن و حدیث پردیس تهران در یادداشتی به ویژگیهای کلام علوی در نهج البلاغه پرداخته است.

وجوه کلام در نهج البلاغه

نهج‌البلاغه کتابی تک ساحتی نیست که فقط دربرگیرندۀ یک موضوع باشد؛ یعنی صرفاً دربارۀ معارف الهی، انسان‌شناسی، جهان‌شناسی، اخلاق و تربیت باشد و یا شامل بحثها و مسائل اجتماعی، سیاسی، مدیریتی و جز اینها شود؛ بلکه کتابی است که ساحتهای گوناگون بسیاری دارد. در میان آثار بشری، کتابهایی‌ـ‌ هرچند انگشت شمار‌ـ‌ را می‌توان یافت که فقط در یک زمینه شاهکارند؛ امّا از ویژگیهای ممتاز و شگفت آور نهج‌البلاغه این است که در برگیرندۀ مباحث گوناگون و متنوّع، آن هم در اوج زیبایی و شیوایی و عمق معانی است.

استاد شهید مرتضی مطهری دراین باره می‌نویسد: «از امتیازات برجستۀ سخنان امیرالمؤمنین که به نام نهج‌البلاغه امروز در دست ماست، این است که محدود به زمینه‌ای خاص نیست. علی (ع) به تعبیرِ خودش تنها در یک میدان اسب نتاخته است، در میدانهای گوناگون که احیاناً بعضی با بعضی متّضاد است، تکاورِ بیان را به جولان آورده است. نهج‌البلاغه شاهکار است، امّا نه تنها در یک زمینه، مثلاً: موعظه، یا حماسه، یا فرضاً عشق و غزل، یا مدح و هجا و غیره، بلکه در زمینه‌های گوناگون. اینکه سخن شاهکار باشد، ولی در یک زمینه البتّه زیاد نیست و انگشت شمار است، ولی به هرحال هست؛ اینکه در زمینه‌های گوناگون باشد، ولی در حدّ معمولی نه شاهکار، فراوان است، ولی اینکه سخنی شاهکار باشد و درعین حال محدود به زمینه‌ای خاص نباشد، از مختصّات نهج‌البلاغه است. بگذریم از قرآن کریم که داستانی دیگر است؛ کدام شاهکار را می‌توان پیدا کرد که به اندازۀ نهج‌البلاغه متنوّع باشد؟ سخن، نمایندۀ روح است. سخنِ هرکس به همان دنیایی تعلّق دارد که روح گوینده‌اش به آنجا تعلّق دارد. طبعاً سخنی که به چندین دنیا تعلّق دارد، نشانۀ روحیّه‌ای است که در انحصار یک دنیای به خصوص نیست. و چون روح علی (ع) محدود به دنیای خاص نیست، در همۀ دنیاها و جهانها حضور دارد، و به اصطلاح عرفا، انسان کامل و کون جامع و جامع همۀ حضرات و دارندۀ همۀ مراتب است، سخنش نیز به دنیای خاص محدود نیست. از امتیازات سخن علی این است که به-اصطلاحِ شایعِ عصر ما، چند بُعدی است، نه یک بُعدی. خاصیّت همه‌جانبه بودن سخن علی و روح علی، مطلبی نیست که تازه کشف شده باشد، مطلبی است که حدّاقلّ از هزار سال پیش، اعجابها را برمی‌انگیخته است. سیّد رضی که به هزار سال پیش تعلّق دارد، متوجّه این نکته و شیفتۀ آن است، می‌گوید: از عجایب علی (ع) که منحصر به خود اوست و اَحَدی با او در این جهت شریک نیست، این است که وقتی انسان در آن‌گونه سخنانش که در زهد و موعظه و تنبّه است، تأمّل می‌کند و موقّتاً از یاد می‌برد که گویندۀ این سخن، خود، شخصیّت اجتماعی عظیمی داشته و فرمانش همه‌جا نافذ و مالک الرّقاب عصر خویش بوده است، شکّ نمی‌کند که این سخن از آنِ کسی است که جز زهد و کناره‌گیری، چیزی را نمی‌شناسد و کاری جز عبادت و ذکر ندارد، گوشۀ خانه یا دامنۀ کوهی را برای انزوا اختیار کرده، جز صدای خود، چیزی نمی‌شنود و جز شخص خود، کسی را نمی‌بیند و از اجتماع و هیاهوی آن، بی‌خبر است. کسی باور نمی‌کند که سخنانی که در زهد و تنبّه و موعظه تا این حدّ، موج دارد و اوج گرفته است، از آنِ کسی است که در میدانِ جنگ تا قلب لشکر فرومی‌رود، شمشیرش در اهتزار است و آمادۀ ربودنِ سرِ دشمن است، دلیران را به خاک می‌افکند و از دمِ تیغش خون می‌چکد و در همین حال، این شخص، زاهدترین زهّاد و عابدترین عبّاد است. سیّد رضی آن‌گاه می‌گوید: من این مطلب را فراوان با دوستان در میان می‌گذارم و اعجاب آنها را بدین وسیله برمی‌انگیزم. شیخ محمّد عبده نیز تحت تأثیر همین جنبۀ نهج‌البلاغه قرار گرفته است؛ تغییر پرده‌ها در نهج‌البلاغه و سیر دادن خواننده به عوالم گوناگون، بیش از هر چیزِ دیگر مورد توجّه و اعجاب او قرار گرفته است، چنان‌که خود او در مقدّمۀ شرح نهج‌البلاغه‌اش اظهار می‌دارد».

شیخ محمد عبده دربارۀ نهج‌البلاغه چنین می‌نویسد: «به واسطۀ اطّلاع بر کتاب نهج‌البلاغه به طور تصادف و بدون رنج و کوشش، حکم تقدیر با من روی وفاداری نشان داده است. در هنگام آشفتگی حال و تشویش خاطر و گرفتاریهای گوناگون و خستگی از کار، بر این کتاب دست یافتم؛ آن را موجب تسلیت و وسیلۀ خلوت دانستم. بعضی از صفحات آن را از نظر گذراندم، و قسمتی از عبارات آن را از موارد مختلف و موضوعات متفرّق تأمّل کردم. در هر مقامی در صفحۀ خیال، میدان جنگی را بر پا می‌دیدم، گویا آتشِ زدوخورد درگرفته و حمله‌های پی درپی شروع شده است؛ در آن میان، برای بلاغت، اقتدار و دولتی است و برای فصاحت، سرافرازی و صولتی است؛ اوهام نیز بر سرکشی و تاخت وتاز درآمده، شکوک هم به فعّالیّت و بازنگری برخاسته، لشکرها و دسته‌های جنگجوی خطابه در صفوف منظّم قرار گرفته، با پیوستگی و نظمی کامل پیش می‌روند، با شمشیرهای منطق درخشان و نیزه‌های دل شکاف برهان، به کارزار پرداخته، و با دندانهای تیز، خون قلبها را مکیده (مادّۀ اوهام را از قلبها بیرون می‌کشند)، و تاخت وتاز وسوسه‌ها را از کار می‌اندازند، خیالات فاسد را هریک پس از دیگری به خاک هلاکت می‌افکنند. چیزی نمی‌گذشت، حقّ را فیروزمند، و باطل را درهم شکسته، و گرد و غبار فتنه را فرونشسته می‌دیدم. هیجان شکوک آرام شده، هرج و مرج و اشتباهات برطرف گردیده، زمامدارِ این دولت، عقل و منطق، و قهرمانِ این حملۀ بلاغت و سخنوری، همان پرچمدارِ فاتحش امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب است.

وه چه مناظری در تأمّل صفحات این کتاب در جلوی دیدۀ عقل نمایان می‌گشت، از هر موضوعی به موضوع دیگر منتقل می‌شدم، حسّ می‌کردم که منظره‌ها تغییر می‌یابد؛ مشاهداتی نوبه نو پیش می‌آید. گاهی خود را در عالمی می‌دیدم که ارواح عالیه در حلّه‌هایی از عبارات زیبا به تعمیرش سرگرم بودند و آن ارواح، در اطراف نفوس زکیّه طواف می‌کردند و به قلبهای پاک از آلایش نزدیک می‌شدند و با وحی ضمیر به رشدش هدایت می‌کردند و به طرف هدفهای عالی متوجّهش می‌کردند و از لغزشگاهها برکنارش می‌بردند و به شاهراه فضل و کمالش می‌رساندند. زمانی از پشت پردۀ عبارات، قیافه‌های عبوس و دندانهای تیز آشکار می‌گشت؛ ارواح مقدّسی می‌دیدم در پوست پلنگ و با چنگال شکاری که برای ربودن صید، خود را در هم کشیده، به چابکی از جا جَسته و دلها را چون بازِ شکاری صید نموده و از چنگال هواهای پستش ربوده و عقاید باطل و اندیشه‌های شیطانی را از میان برده است. بار دیگر عقلی نورانی را که شباهتی به مخلوق جسمانی نداشت، مشاهده می‌کردم که از موکب الهی جدا شده، خود را پیوستۀ روح انسانی نموده و روح انسانی را از آلودگیها و پوششهای طبیعی برهنه کرده، تا ملکوت اعلا صعودش داده و تا حدّ منظره‌های اجلّی بالایش برده و سپس از خلاصی‌اش از شائبه‌های اشتباهات در ردیف قدسیان نشئۀ عمران قرارش داده است. و در لحظاتی چند، با گوش جان، آهنگ ندای آن خطیب حکمت را می‌شنیدم که زمامداران و اولیای امور امّت را می‌خواند تا به مواقع صواب آشنا و به مواضع اشتباهاتشان بینا کند و از لغزشها بهراساند و به دقایق سیاست و راههای حسّاس حیاتی متوجّهشان گرداند. سپس آن را بالای کرسی سیاست برنشانده، به مقام عالی تدبیر مملکت صعودشان داده، خود مراقب جزئیّات حسّ سلوک و رفتار آنان است… . هیچ مقصودی از مقاصد عالی را در نظر نگرفته، مگر آنکه حقّش را به نحو اتمّ و اکمل ادا کرده، و هر اندیشۀ دقیق و فکری را که در خاطر آمده، با قدرتی مخصوص، آن را در لباس عبارات رسا تعبیر نموده است.»

علی(ع)؛ پیشتازِ بی‌مانند سخنوری

علی (ع) در هر وادی سخن رانده، از نظر لفظ و معنا، کلام را به اوج رسانده و گوی سبقت از همگان ربوده است. او در جایی پرواز کرده که اندیشۀ تیزتک هیچ اندیشمند و سخنوری بدان جا راه ننموده است. ابن ابی الحدید معتزلی در ذیل آن بخش از خطبۀ «اشباح» که امام به توصیف فرشتگان پرداخته، دربارۀ زیبایی ها و شگفتی های کلام امام (ع) توضیحاتی نیکو داده است. گوشه ای از خطبۀ شگفت اشباح چنین است: لَا یقْطَعُونَ أَمَدَ غَایَهِ عِبَادَتِه، وَلَا یَرْجِعُ بِهِمُ الْإِسْتِهْتارُ بِلُزُومِ طَاعَتِهِ، إِلَّا إِلَى مَوَادَّ مِنْ قُلُوبِهِمْ غَیْرَ مُنْقَطِعَهٍ مِنْ رَجَائِهِ وَ مَخَافَتِه، لَمْ تَنْقَطِعْ أَسْبَابُ الشَّفَقَهِ مِنْهُمْ، فَیَنُوْا فِی جِدِّهِمْ، وَ لَمْ تَأْسِرْهُمُ الْأَطْمَاعُ فَیُؤْثِرُوا و َشِیکَ السَّعْی عَلَى اجْتِهَادِهِمْ. وَ لَمْ یَسْتَعْظَمُوا مَا مَضَى مِنْ أَعْمَالِهِمْ، وَلَوِ اسْتَعْظَمُوا ذَلِکَ لَنَسَخَ الرَّجَاءُ مِنْهُمْ شَفَقَاتِ وَجَلِهِمْ، وَ لَمْ یَخْتَلِفُوا فِی رَبِّهِمْ بِاسْتِحْواذِ الشَّیْطَانِ عَلَیْهِمْ، وَ لَمْ یُفَرِّقْهُمْ سُوءُ التَّقَاطُعِ، وَ لَا تَوَلَاّهُمْ غِلُّ التّحَاسُدِ، وَ لَا تَشَعَّبَتْهُمْ مَصَارِفُ الرَّیْبِ، وَ لَااقْتَسَمَتْهُمْ أَخْیَافُ الْهِمَمِ، فَهُمْ أُسَرَاءُ إیمَانٍ لَمْ یَفُکّهُمْ مِنْ رِبْقَتِه زَیْغٌ و َلَا عُدُولٌ وَ لَا وَنَّى وَ لَا فُتُورٌ، وَ لَیْسَ فِی أطْبَاقِ السَّمَاءِ مَوْضِعُ إهَابٍ إلَاّ وَ عَلَیْهِ مَلَکٌ سَاجِدٌ، أوْ سَاعٍ حَافِدٌ، یَزْدَادُونَ عَلَى طُولِ الطَّاعَهِ بِرَبِّهِمْ عِلْماً، وَ تزْدَادُ عِزَّهُ رَبِّهِمْ فِی قُلُوبِهِمْ عَظَماً: پرستش او را نهایتی ندانند، و آن چه آنان را شیفتۀ طاعتِ وی کرده، تخم محبّت است که در دل پرورانند، و هیچ‌گاه دل از بیم و امید او بر ندارند. ریشۀ بیم در آنان نَبُرَد تا در کوشش سست شوند، و آزمندی، آنان را از راه نَبَرد تا سعی اندک را بر کوشش بسیار ترجیح دهند. کردۀ خود را بزرگ نشمارند که اگر چنین کنند امیدوارند؛ و امید نگذارد تا از پروردگار بیمی در دل آرند. شیطان بر آنان چیره نشد تا در پروردگار خود اختلاف آرند؛ و راه جدایی نگیرند، چه برخوردی بد با یکدیگر ندارند. نه کینه و رَشک بر آنان دست یافته، و نه دودِلی و خواهش های نفسانی از هم جدایشان کرده و صفِ وحدتشان را شکافته. بندگان ایمان اند و پیوسته در بند آن اند. نه عدول از حق، نه برگشتن از راه درستی، نه درنگ کردن و نه سستی، هرگز نتواند آنان را از بند ایمان رهاند. در آسمان های توبرتو، جایی به اندازۀ پوستی گسترده یافت نشود، جز آن که فرشته‌ای بر آن سجده کنان است یا چالاک در راهِ پرستش روان. درازی مدّتِ فرمانبرداری بر معرفت آنان بیفزاید و عزّت پروردگار، عظمتِ او را در دل هایشان بیش تر می‌نماید).نهج البلاغه، خطبۀ ۹۱)

ابن ابی الحدید معتزلی گوید: چون این کلام ربّانی و این الفاظ قدسی، به زبان آمد، فصاحت عرب از پا درآمد، و اینجا باید آن مَثَل را آورد که گفته‌اند: «إِذَا جَاءَ نَهْرُ اللهِ بَطَلَ نَهْرُ مَعْقِلِ»  (آب که آمد، تیمّم برخاست). باید گفت نسبت کلام سخنوران عرب با این خطبۀ امام (ع)، نسبت خاک است با زرِ ناب؛ و اگر فرض کنیم که عرب قادر بوده است که سخن فصیح مناسب یا نزدیک به این الفاظ بگوید، عرب آن الفاظ را برای بیان کدام مفاهیم و معانی به کار می‌گرفته است؟ سخنوران عصر جاهلی در حدّ توصیف شتر و اسب و گورخر و گاو وحشی یا وصف کوه و دشت و مانند این ها جلوه داشت؛ و نهایت فصاحت آن دسته از اصحاب پیامبر (ص) که مشهور به سخنوری بودند از بیان دو یا سه سطر تجاوز نمی‌کرد که آن هم بیان موعظه‌ای بود، متضمّنِ یاد مرگ و نکوهش دنیا، یا تشویق به جنگ و جهاد در بیم دادن از پشت کردن بدان. امّا سخن دربارۀ فرشتگان و اوصاف آنان و صور و عبادات و تسبیح ایشان و معرفتشان به خالق و محبّت و شیفتگی شان بدو و دیگر مفاهیم و مضامین موجود در خطبه‌ای بدین تفصیل هرگز نزد هیچ یک از اصحاب پیامبر (ص) شناخته شده نبود. آری، آنچه آنان دراین باره می‌دانستند، مجملی از ویژگی های فرشتگان بود که از قرآن کریم شنیده بودند، و آن هم نه با این تقسیم‌بندی و ترتیب.

آنان که مختصر دانشی بدین امور داشتند، عبارت بودند از: عبدالله بن سلام و امیّه بن ابی صلت و برخی دیگر که هیچ یک از آنان را توان گفتن چنین مفاهیمی و در این مرتبه از فصاحت نبوده است و قطعاً بیان چنین امور دقیق و پیچیده‌ای در این مرتبه از فصاحت، جز از علی(ع) بر نیامده است.

ابن ابی الحدید معتزلی و بلاغت نهج‌البلاغه

ابن ابی الحدید معتزلی در جای جای شرح نهج‌البلاغۀ خویش، با نگاهی زیباشناسانه به جلوه‌های بلاغت و شگفتی های حکمتِ کلام علی (ع) توجّه کرده است. وی گاهی در برابر عظمت کلام علی (ع) که محتوایی قرآنی دارد، گوید که سزاوار است تمام سخنوران عرب در برابر آن، سجده‌ کنند؛ همچنین مکرر خواننده را به برتری کلام علی(ع) ‌ـ‌ پس از کلام خدا و رسول (ص) ـ بر همگان، توجه می‌دهد  و در موارد بسیار، زیبایی‌ها و شگفتی‌های نهج‌البلاغه و جنبه‌های بلاغی ناب و بی‌نظیر آن را بیان می دارد و استدلال می‌کند که هیچ کتابی ‌ـ پس از قرآن کریم ـ با آن، قابل قیاس نیست و لطایف و دقایق سخن علی(ع)، معجزۀ قولی است.

ابن ابی الحدید معتزلی در ذیل خطبۀ «جهادیّه»  یادآور می‌شود که کسانِ بسیاری، در تشویق و تحریک به جهاد و فراخواندن به آن، خطبه ساخته‌اند و همگی ایشان، سخن خود را از کلام امیرمؤمنان(ع) اقتباس کرده‌اند؛ برای نمونه، بهترینِ آن ها، خطبۀ جهادیۀ «ابن نُباته» است که به حقّ، فاصلۀ آن با خطبۀ امام، فاصلۀ زمین تا آسمان است؛ سخن ابن نُباته در حضیضِ خاک است و کلام امیر مؤمنان (ع) در بلندای افلاک.  خطبۀ جهادیّۀ امام (ع) با این عبارات آغاز می‌شود: أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اَلْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ اَلْجَنَّهِ، فَتَحَهُ اَللَّهُ لِخَاصَّهِ أَوْلِیَائِهِ، وَ هُوَ لِبَاسُ التَّقْوَى، وَ دِرْعُ اَللَّهِ اَلْحَصِینَهُ، وَ جُنَّتُهُ اَلْوَثِیقَهُ. فَمَنْ تَرَکَهُ رَغْبَهً عَنْهُ أَلْبَسَهُ اَللَّهُ ثَوْبَ اَلذُّلِّ، وَ شَمِلَهُ اَلْبَلاءُ، وَ دُیِّثَ بِالصَّغَارِ وَ اَلْقَمَاءَهِ، وَ ضُرِبَ عَلَى قَلْبِهِ بِالْإِسْهَابِ، وَ أُدِیلَ اَلْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْیِیعِ اَلْجِهَاد، وَ سِیمَ الْخَسْفَ، وَ مُنِعَ النَّصَفَ: پس [از ستایش و سپاس پروردگار و درود بر پیامبر بزرگوار]، جهاد دری است از درهای بهشت که خدا به روی گزیدۀ دوستان خود گشوده است؛ و جامۀ پرواداری است که بر تن آنان پوشیده است؛ زره استوار الهی است که آسیب نبیند؛ و سپر محکم اوست [که تیر در آن ننشیند]. هرکه جهاد را واگذارد و نا‌خوشایند داند، خدا جامۀ خواری بر تن او بپوشاند، و فوج بلا بر سرش کشاند؛ و در زبونی و فرومایگی بماند. دل او در پرده‌های گمراهی نهان، و حقّ از او روی گردان؛ به خواری محکوم و از عدالت محروم). نهج البلاغه ، خطبۀ ۲۷)

اوج فصاحت و بلاغت در خطبه ها و نامه های امام علی(ع)

نامه‌های امیر مؤمنان علی (ع) نیز همانند خطبه های وی، هریک چونان معجزه‌ای قولی و گنجینه‌ای از حکمت نورانی و در نهایت رسایی و شیوایی است. امام(ع) در نامه‌ای به عبدالله بن عباس پس از شهادت محمّد بن ابی بکر چنین نوشته است: أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ مِصْرَ قَدِ افْتُتِحَتْ، وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی بَکْرٍ ‌ـ‌ رَحِمَهُ اللَّهُ ‌ـ‌ قَدِ اسْتُشْهِدَ، فَعِنْدَ اللَّهِ نَحْتَسِبُهُ. وَلَدًا نَاصِحاً وَ عَامِلاً کَادِحاَ، وَ سَیْفًا قَاطِعاً وَ رُکْناً دَافِعاً. وَ قَدْ کُنْتُ حَثَثْتُ النَّاسَ عَلَى لَحَاقِهِ وَ أَمَرْتُهُمْ بِغِیَاثِهِ قَبْلَ الْوَقْعَهِ، وَ دَعَوْتُهُمْ سِرًّا وَ جَهْرًا وَ عَوْدًا وَ بَدْءًا، فَمِنْهُمُ الْآتِی کَارِهًا، وَ مِنْهُمُ الْمُعْتَلُّ کَاذِبًا وَ مِنْهُمُ الْقَاعِدُ خَاذِلاً. أَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ یَجْعَلَ لِی مِنْهُمْ فَرَجًا عَاجِلاً، فَوَ اللَّهِ لَوْلاَ طَمَعِی عِنْدَ لِقَائِی عَدُوِّی فِی الشَّهَادَهِ وَ تَوْطِینِی نَفْسِی عَلَى الْمَنِیَّهِ، لَأَحْبَبْتُ أَلَّا اَبْقَى مَعَ هَؤُلاء یَوْماً وَاحِداً، وَ لاَ أَلْتَقِیَ بِهِمْ أَبَداً: پس [از ستایش و سپاس پروردگار و درود بر پیامبر بزرگوار]، مصر گشوده شد و محمّد بن ابی بکر به شهادت رسید. پاداش او را از خدای می‌خواهم. فرزندی خیرخواه و کارگزاری کوشا و شمشیری بُرنده و رکنی بازدارنده بود. من مردم را برانگیختم تا در پی او روند، و آنان را فرمودم تا به فریاد وی رسند پیش از آن که [شامیان] کار او را پایان دهند؛ و آنان را نهان و آشکار، فراوان نه یک بار، فراخواندم. بعضی با ناخوشایندی آمدند، و بعضی به دروغ بهانه آوردند، و بعضی خوار بر جای نشستند. از خدا می‌خواهم که به زودی از ایشان رهایی ام دهد. به خدا سوگند اگر آرزوی شهادتم به هنگام رویارویی با دشمن نبود، و دل نهادنم بر مرگ خویش نمی‌نمود، دوست داشتم یک روز با اینان به سر نبرم و هرگز دیدارشان نکنم). نهج البلاغه، نامۀ ۳۵)

ابن ابی الحدید معتزلی در ذیل این نامۀ امام (ع) می‌گوید: بنگر که فصاحت چگونه مهار خود را بدین مرد واگذارده و زمام امور خویش را به دست او وانهاده است! در شگفتی فرورو که چگونه این واژه‌های منصوب، یکی پس از دیگری در پی هم به راحتی و سهولت می‌جوشند، و چگونه چون زنجیره‌ای نرم و روان بدون هیچ سختی و تکلّفی از آغاز تا انجام سخن، جاری می‌شوند. تو و هر زبان آور دیگری اگر به نوشتن نامه‌ای یا ایراد خطبه‌ای بپردازی، قراین و فواصل آن، گاه مرفوع شوند و گاه منصوب، و اگر کسی قصد کند که جملات خود را با اِعرابی یکپارچه بیان کند، تکلّف در کلام او آشکارا خود را می‌نمایاند؛ و این فنّ در علم بیان، یکی از اقسام اعجاز در قرآن کریم است که عبدالقاهر(ابوبکر عبدالقاهر بن عبدالرحمن جرجانی، درگذشته به سال ۴۷۱ هجری، از پیشوایان علم لغت و تدوین‌کنندۀ اصول بلاغت و بنیان‌گذار علم بیان است) آن را یادآور شده و گفته است: به سورۀ نساء بنگر، آن گاه در سورۀ مائده دقت کن و ببین که در سورۀ نساء، فواصل همه منصوب‌اند و در سورۀ مائده، حتی یک فاصلۀ منصوب وجود ندارد و اگر این دو سوره را در هم بیامیزی، اختلاط و امتزاج نمی‌یابند و نشانه‌های ترکیب و تألیف آشکارا خود را می‌نمایاند.

در این دو سوره، تک تکِ فواصل با سیاقی روان به مقتضای بیان طبیعی و بدون هیچ تکلّفی در پی یکدیگر چون رشته‌ای نظام یافته می‌آیند. حال به این نامۀ امام(ع) دقّت کن و ببین که چگونه قراین و فواصل را می‌آورد: «وَلَداً نَاصِحاً»، «عَامِلاً کَادِحاً»، «سَیْفًا قَاطِعاً»، «رُکْناً دَافِعاً»؛ و اگر به جای آن گفته می‌شد: «وَلَداً کَادِحاً» و «عَامِلاً نَاصِحاً» و به همین ترتیب در مورد باقی، نه درست بود و نه به مقتضای بیان بود و نه قدر و قیمت کنونی را داشت. سبحان الله از امتیازهای گرانمایه و ویژگی های بزرگوارانه که خداوند مختصّ این مرد قرار داده است.

نهایت سخن در زبان بشری در کلام امام علی(ع)

امیر بیان، علی(ع) در هر وادی و دربارۀ هر موضوعی سخن رانده، کلام را به نهایت آن رسانده و سخن پیشینیان و پسینیان را در برابر بلاغت خویش، بی‌مقدار نموده است. او در خطبۀ «اشباح» در وصف زمین و گستردن آن بر آب، چنین سخن رانده است: کَبَسَ الْأَرْضَ عَلَى مَوْرِ أمْواجٍ مُسْتَفْلِحَهٍ وَ لُجَجِ بِحَارٍ زَاخِرَهٍ، تَلْتَطِمُ أَوَاذِیُّ أَمْوَاجِهَا، وَ تَصْطَفِقُ مُتَقَاذِفَاتُ أَثْبَاجِهَا، وَ تَرْغُو زَبَداً کالْفُحُولِ عِنْدَ هِیَاجِهَا، فَخَضَعَ جِمَاحُ الْمَاءِ الْمُتَلاطِمِ لِثِقْلِ حَمْلِهَا، وَ سَکَنَ هَیْجُ ارْتِمَائِهِ إذْ وَطِئَتْهُ بِکَلْکَلِها، وَ ذَلَّ مُسْتَخْذیاً إِذْ تَمَعَّکَتْ عَلَیْهِ بِکَوَاهِلِهَا، فَأَصْبَحَ بَعْدَ اصْطِخَابِ أَمْوَاجِهِ، سَاجِیاً مَقْهُوراً، وَ فِی حَکَمَهِ الذُّلِّ مُنْقَاداً أَسِیراً، وَ سَکَنَتِ الْاَرْضُ مدْحُوَّهً فِی لُجَّهِ تَیَّارِهِ، وَ رَدَّتْ مِنْ نَخْوَهِ بَأْوِهِ وَ اعْتِلائِهِ، وَ شُمُوخِ أَنْفِه وَ سُمُوِّ غُلَوَائِهِ، وَ کَعَمَتْهَ عَلَى کِظّهِ جَرْیَتِهِ، فَهَمَدَ بَعْدَ نَزَقَاتِهِ وَ لَبَدَ بَعْدَ زَیَفَانِ وَ ثَبَاتِهِ. فَلَمَّا سَکَنَ هَیْجُ الْمَاءِ مِنْ تَحْتِ أکْنَافِهَا وَ حَمْلِ شَوَاهِقِ الْجِبَالِ الشُّمَّخِ الْبُدَّخ عَلَى أکْنَافِهَا، فَجَّرَ یَنَابِیعُ الْعُیُونِ مِنْ عَرَانِینِ أُنُوفِهَا، وَ فَرَّقَهَا فِی سُهُوبِ بِیَدِهَا وَ أَخَادِیدِهَا، وَ عَدَّلَ حَرَکَاتِهَا بَالرَّاسِیَاتِ مِنْ جَلَامِیدِهَا وَ ذَوَاتِ الشَّنَاخِیبِ الشُّمَ مِنْ صَیَاخِیدِهَا، فَسَکَنَتْ مِنَ الْمَیَدَانِ لِرُسُوبِ الْجِبَالِ فِی قِطَعِ أَدِیمَها، وَ تَغَلْغُلِهَا مُتَسَرِّبَهَ فِی جَوْبَاتِ خَیَاشِیِمَها، وَ رُکُوبِهَا أَعْنَاقَ سُهُولِ الْأَرَضیِنَ وَجَرَاثِیمِهَا: زمین را به موج های بزرگ خروشنده و کوهه‌های دریای جوشنده درپوشاند. موج هایی که بالای آن به هم می‌خورد، و هریک با شانه و پشت، موج دیگر را از جای می‌برد. چون شتران مست، فریادکنان و کف آورده به دهان. پس، سرکشی موج آب برهم کوبنده، از گرانباری زمین فرو نشست، و هیجان به هم خوردن آن آرام گشت، که زمینش با برخورد سینۀ خویش به هم می‌مالاند. و چندانش در خاکِ خود غلتاند، که سست و آرامش گرداند؛ تا پس از آن که موج های آن خروشان بود، آرام و خوار شد، و در لگام اسیر و فرمانبردار. و زمین از برخورد با کوهه‌های موج آب، آرام بگسترید و خودبینی و ناز و سرکشی و بلندپروازی و گردن فرازیِ موج ها را فروکشید. و موج را با خروشندگی و تندی که داشت مهار کرد، تا از سبکسری، نازش، جهش، جوشش، و جست وخیزش بازداشت، و به آرامش بازآورد. چون جوششِ آب در گوشه و کنار زمین بایستاد و کوه های سر به آسمان کشیده را بر دوشِ آن نهاد، جوی ها و چشمه‌ها از فراز کوه ها بیرون آورد، و در شکافِ بیابان ها و زمین های هموار روان کرد؛ و جنبش زمین را منظّم گرداند با صخره‌های استوار و کوه های سربرافراشتۀ پایدار. پس، زمین آرام گردید و بر خود نجنبید، که بن کوه ها در جای جای آن درون رفته بود، و در سوراخ های آن خزیده و بر زَبَر همواری و پستی های آن ایستاده و سرکشیده.(نهج البلاغه، خطبۀ ۹۱)

ابن ابی الحدید معتزلی در ذیل این بخش از خطبۀ «اشباح» فصل هایی گشوده و در فصلی به زیبایی های شگفت آن پرداخته است؛ ازجمله می گوید: علی(ع) پیشوای ارباب صنایع بدیع است. آیا نمی‌بینی چگونه امواج را به نرشتران مستی تشبیه کرد که در حال بلوغ جنسی، فریادکنان و کف آورده به دهان اند؟ سپس امواج دریا را سرکشانی توصیف کرد که به خضوع می‌گرایند و برای زمین، سینه‌ای تصویر نمود که امواج بدان می‌کوبد، و آب را به آرامی و خواری توصیف کرد، آن گاه که زمین آن را در خاک خود غلتاند، آن چنان که الاغ و اسب بر زمین می‌غلتند، و برای زمین، شانه‌هایی فرض کرد و برای نشان دادن اسارت و فرمانبرداری موج های خروشان، لگامی به تصویر کشید و آب را در لگامِ خواری اسیر و فرمانبردار و بی‌حرکت و مقهور، مطرح نمود. آب را چونان گردن فرازِ گردنکش برتری جویی توصیف کرد که سرانجام زمین آن را فروکشید و رام و فروتن نمود و بادِ دماغش را خالی کرد و خودبینی و ناز و گردن فرازی‌اش را سرکوب نمود و تندی و خروشندگی‌اش را مهار نمود، و آب را شکمباره‌ای توصیف کرد که چون آزمندی سیری‌ناپذیر، درون خویش از خوردنی ها آکنده و سرکشی ها نموده است، ولی پس از آن جنب و جوش ها و خیزش ها از هیجان بازایستاد و آرام گرفت.

ابن ابی الحدید پس از آن که دربارۀ این فصل از کلام علی (ع) که پُر از استعارات شگفت و دیگر انواع صنعت بدیع است، سخن گفته، افزوده است که: به خدا سوگند موجب شگفتی است که مردمانی گمان کرده‌اند که سبب برتری کلامی بر کلام دیگر این است که آن کلام مشتمل بر مواردی از صنعت بیان و بدیع باشد و اگر دو یا سه نمونه از آن را در صد برگ از کتابی یافته‌اند، قیامتی برپا ساخته‌اند و در نفخ صور دمیده و در وصف نیکویی ها و زیبایی های آن، کتاب ها پرداخته‌اند؛ امّا همین مردمان، از کنار این خطبۀ علی(ع) به راحتی گذشته‌اند، حال آن که این خطبه، مشحون از جلوه‌های بلاغت و صنایع ادبی است، آن هم در لطیف‌ترین وجه و آراسته‌ترین صورت و شیواترین عبارت و دقیق‌ترین معنا و نیکوترین هدف. با وجود این، زمانی که به زیبایی ها و نیکویی های کلام این و آن پرداخته‌اند، هوای نفس و تعصّب، آنان را واداشته است تا دربارۀ برتری [بی چون و چرای] کلام علی (ع) سکوت اختیار کنند و در برتر معرّفی کردن دیگران درنگ نکرده‌اند. به-هرحال، [دربارۀ زیبایی ها و نیکویی های این خطبه] جای شگفتی نیست که این سخن علی (ع) است و بهرۀ سخن، به میزان بهرۀ سخنگوست و از کوزه همان تراود که در اوست.

هندسۀ کلام در نهج البلاغه

نهج‌البلاغه از نظر هندسۀ کلام، کتابی بی‌مانند است. مراد از هندسۀ کلام، این است که هر بند مستقلّ در این متن، از اتقان، اعتدال، موزونی، پیوند منطقی و جهت‌داری در یک زمینه بهره‌مند است و ساختار و بافتاری بدیع در نظمی مهندسی شده پیشِ روی خواننده و تأمّل‌کننده می‌گذارد؛ همچون خانه‌ای استوار و زیبا که هرچیز آن در بهترین مکان، جای گرفته و مناسب‌ترین صورت را یافته است؛ چه سخنانی که بالبداهه و ارتجالی گفته شده و چه بخشنامه‌ها و آیین نامه‌هایی که حاصل اندیشه‌ها و تجربه‌های طولانی است که امام (ع) انشا کرده و نوشته است! جرج جرداق مسیحی دراین باره می‌نویسد: اندیشه‌های تازه همچنان در نهج‌البلاغه از نهاد فکرتهای والای امام می‌زاید و انسان در برابر مجموعه‌ای بی‌پایان قرار می‌گیرد، ولی نه مطالبی که روی هم نباشته باشد، بلکه سخنانی پیوندیافته و مرتّب که در مراتبی والا پیش می‌روند و در هر گام، هماهنگ هم اند؛ و هرگز جدایی و فرقی بین نوشته‌های علی و گفته‌های ارتجالی بلیغش نیست.

برای نمونه، بند زیر در نظر گرفته شود و به اتقان، اعتدال، موزونی، پیوند منطقی و جهت‌داری در یک زمینه، و نیز ساختار و بافتار کلام دقّت شود: أَوَّلُ الدِّینِ مَعْرِفَتُهُ، وَ کَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِیقُ بِهِ، وَ کَمَالُ الْتَصْدیقِ بِهِ تَوْحِیدُهُ، وَ کَمَالُ تَوْحِیدِهِ الْإِخْلاصُ لَهُ، وَ کَمالُ الإِخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْهُ، لِشَهادَۀِ کُلِّ صِفَۀٍ اَنَّهَا غَیْرُ الْمَوْصوفِ، وَ شَهَادَۀُ کُلِّ مَوْصوفٍ اَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَهِ؛ فَمَنْ وَصَفَ اَللّهَ ـ سُبْحانَهُ‌ـ‌ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنّاهُ وَ مَنْ ثَنّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ، وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ، وَ مَنْ أَشارَ اِلَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، وَ مَنْ قالَ فِیمَ؟ فَقَدْ ضَمَّنَهُ، وَ مَنْ قالَ عَلامَ؟ فَقَدْ أَحْلَی مِنْهُ: نخستین شالوده و پایۀ دین، معرفت اوست، و کمال معرفتش، تصدیق به اوست، و کمال تصدیق به او، شهادت بر یگانگی و توحید اوست؛ و کمال توحیدش، اخلاص [در نیّت و عمل] برای اوست، و کمال اخلاص، نفی کردن صفات از اوست. بنابراین، هرکسی خداوند را به صفتی متّصف کند، او را با چیزی مقارن کرده است، و چون چیزی را قرین او گرداند، او را دو حقیقت دانسته است؛ و چون او را دو حقیقت دانست، قابل تجزیه‌اش گردانیده است، و چون قابل تجزیه‌اش به شمار آورد، به حقیقتش جاهل شده است؛ و چون به او اشاره کرد، البتّه او را محدود کرده است، و چون محدودش کرد، به یقین او را شماره کرده است؛ و کسی که گوید: «در چیست؟» او را در ضمن چیزی قرار داده، و کسی که گوید: «بر چیست؟» محلّی را از او تهی کرده است.(نهج البلاغه، خطبۀ ۱)

انتهای پیام/

کد خبر : 65183
تاريخ ثبت خبر : 11 فروردین 1397
ساعت بارگزاری خبر : 10:30
برچسب‌ها:, , ,

دیدگاه شما

( الزامي ) (الزامي)