| امروز چهارشنبه, ۱ مهر , ۱۴۰۵ |
سرخط خبرها:

یادداشت؛


پروژه مدرنیته: هابرماس و عبدالرحمن

یورگن هابرماس و طاها عبدالرحمن، دو متفکری هستند که وجه اشتراک بین آنها، پرداختن به مدرنیته و ارائه نظریاتی درباره چگونگی است. آنچه این دو را در این هدف مشترک جدا می‎سازد، سپهر معرفت‎شناختی آنان و روش‎شناسی مرتبط با آن است

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری ـ تحلیلی طلیعه به نقل از شماره ۲۲ فصلنامه صدرا، یورگن هابرماس و طاها عبدالرحمن، دو متفکری هستند که وجه اشتراک بین آنها، پرداختن به مدرنیته و ارائه نظریاتی درباره چگونگی است. آنچه این دو را در این هدف مشترک جدا میسازد، سپهر معرفتشناختی آنان و روششناسی مرتبط با آن است؛ یکی بهعنوان چپ نوفرانکفورتی و دیگری بهعنوان احیاگر علوم انسانی اسلامی. در این مقاله ابتدا اندیشههای اساسی هریک از این دو را در باب مدرنیته مرور میکنیم و پس از آن به مقایسه تطبیقی بین آنها خواهیم پرداخت.

یورگن هابرماس و پروژه مدرنیته

صریحترین گزاره درباره هابرماس و مدرنیته آن است که هابرماس «مدرنیته را بهمثابه یک پروژه ناتمام» مینگریست. برخلاف نظر تجددگرایان اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم که تعریف از مدرنیته را به شکلگیری وضعیتی خاص بهعنوان واقعیتی عقلانی منوط میکردند، رویکرد گفتمانی هابرماس مدرنیته را بهعنوان فرایندی مورد مداقه قرار میدهد که در آن اعضا و مشارکتکنندگان با هدف رسیدن به توافق درباره امر اجتماعی از طریق ارتباط بینالاذهانی و رد و بدل کردن معرفت معتبر، به مباحثه و استدلال میپردازند.

نگاه هنجاری هابرماس به مدرنیته و به‎کارگیری مفهوم زیستجهان هوسرل بهعنوان افق فکری که کنش ارتباطی پیشاپیش در آن جاری است، از اصلیترین دلایلی است که ما را مجاب میسازد تا به بررسی تطبیقی آرای هابرماس و عبدالرحمن در باب مدرنیته بپردازیم. در این چهارچوب که هابرماس ترسیم میکند، اگر نوسازی و مدرنیزاسیون را بهعنوان فرایندی بفهمیم که در آن جامعه به‌صورت ساختاری به وضعیت عقلانی انتقال مییابد، مدرنسازی میباید بهعنوان بازسازی زیستجهان بر مبنای شالودههای ارزشی عصر مدرن مطالعه شود. بازآفرینیای که ضرورتاً در ادامه و تجدید سنت مورد مطالعه بین دو منتهی الیه تکرار محض و گسست از سنت، جریان دارد.

اساساً هابرماس مدرنیته را به‌صورت پروژهای میبیند که از طریق آن جامعه از شرایط غیرانسانی و ناعادلانه به وضعیتی انسانی و رهاشده از ستم انتقال مییابد. او با اولویت دادن به زبان و تفهم، تغییر واقعیتها و شرایط در جامعه را به تغییر در ذهن و نوع تفهمی که انسان از واقعیت دارد، منوط میسازد.

در این راه مدرنیزاسیون بهمثابه برنامهای نیست که بر مبنای آن کشورهای توسعهنیافته برای جبران عقبماندگیهایشان از غرب توسعهیافته تقلید کنند. در پروژه ناتمام مدرنیته، آنچنانکه هابرماس به تصویر کشانده است، در تقارن و نزدیکی با ارزشهای رهاییطلبانه عصر روشنگری انسان در تلاش است تا از طریق حذف آگاهیهای کاذب و دستیابی به حقیقت، در جهت ایجاد نظمی عادلانه به تغییر نظم موجود بپردازد، اما بر خلاف تصور اندیشمندان عصر روشنگری، نه به‌صورت تقابلی ضروری با هر آنچه ریشه در سنت دارد. مدرنیته بیش از آنکه پروژه حذف گذشته باشد، برنامه تلفیق و ارتباط گذشته با حال و آینده است.

شریک بودن اعضای جامعه در داشتن زیستجهانی مشترک، از سویی با شکلدهی افق فکری افراد جامعه دایره تغییر را مشخص میکند و از سوی دیگر موجب تمایز آن جامعه از جوامع دیگر میگردد. در این راه با تمایزی که هابرماس بین خرد معطوف به هدف (عقلایت غالب در حوزههای اقتصادی و اداری) و خرد تفاهمی (که از ارتباط زبانی دلیلمحور و بینالاذهانی افراد جامعهای خاص سرچشمه می‌گیرد، که از طریق فهم متقابل در پی تنظیم مسالمتآمیز روابطشان هستند)، قایل میشود، برای ما این شک را ایجاد میکند که آیا میتوانیم به مدرنیته بهعنوان پروژهای بومی بنگریم؟

هابرماس بر خلاف وبر، هورکهایمر و آدورنو، با تغییر سمت و سوی رویکرد انتقادی از یک نقد تمامعیار نسبت به آرمانها و فرهنگ جامعه سرمایهداری به یک نقد محدود و مرزبندیشده از جنبههای سلطهجویانه و غیرعقلانی جامعه سرمایهداری به لحاظ نظری، طوری به طرح پروژه مدرنیته میپردازد که به بازسازی تجدد فرهنگی و رهایی آن از سیستم می‎انجامد؛ سیستمی که به‌صورت ابزاری از نهادهای آن استفاده میکند.

هابرماس به‌صورت بنیادین به برتری عقلانیت مدرن نسبت به روشهای تفهمی ماقبل مدرن از جهان، مانند تفهمهای مذهبی و اسطورهسازانه اعتقاد دارد. در نظر او این تفوق عمدتاً به ظرفیتهای عقل مدرن در جهت یادگیری مستمر و تصاعدی و گنجایش نظری آن در قبول انتقاد مربوط میشود.

به بیان دیگر با توجه به باز بودن عقلانیت مدرن نسبت به ارزیابی و سنجشگریهای منصفانه و عینی، عقل مدرن تنها نوع تفهمی است که قابلیت عمومیتپذیری و جهانی شدن را دارد. در این چهارچوب، خرد عملی و عقلانیت معطوف به هدف که غالباً بهعنوان مهمترین ویژگیهای خرد مدرن مورد توجه قرار گرفتهاند، نمیتواند توفقی را که هابرماس به عقل مدرن نسبت میدهد، واقعیت ببخشد.

هابرماس بر این باور است که عقلانیت گفتوگویی که جهان را بر مبنای کنش ارتباطی و بینالاذهانی اجتماعی خاص توضیح میدهد از عیوب گفتهشده مبراست. در این چهارچوب، «عقلانیت نوعی ترتیب و آرایش روابط بین سوژههایی ناطق و کنشگر است که به‌صورت شیوههای رفتاری که از مبنایی استدلالی و برخوردار از دلایلی قابل قبول هستند، ارائه میگردد».

طاها عبدالرحمن و مدرنیته

انسان، اخلاق و عقلانیت مدرن، صنعت فرهنگ، خانواده مدرن، جهانی شدن، عدم حضـور معنویـت و مقولاتی ازایندسـت کـه بـا ورود دوران مـدرن اسـتحاله شـدهانـد، جملگـی بهنحوی پـروژه طاها عبدالرحمن را درگیر ساختهاند. طاها همانند اصحاب نظریۀ انتقادی، بـه روشـنگری ماهیـت دوران جدید بسنده نمیکند، بلکه درصدد نظریهپردازی و ارائۀ راهحل برمی آید. راهحل طاها بسیار روشن است: مدرنیته در برابر مدرنیته.

نقطه عزیمت عبدالرحمن در نقد مدرنیته و لوازم آن، نقد ایمانی و دینی است. وی در این باره بر خـلأهـای مدرنیه متمرکز میشود و به تبیین آنها از منظر ایمان میپردازد. طاها دراینراستا بر ایمـان بهطور عـام و ایمان و اخلاق اسلامی به‌طور خاص تکیه میکند و به نقد دنیای جدیـد میپـردازد.

وی هـدف اصـلی پروژه فکری خود را ارائۀ الگوها و پاسخهای اسلامی به پرسشهـا و معضـلات دنیـای کنـونی معرفـی میکند. او همچون همۀ کسانی است که وضعیت فعلی مدرنیته را برنمیتابنـد؛ بـرای مثـال، آدورنـو و هورکهـایمر، هر دو عقلانیـت فزاینـده ابـزاری را محکـوم میکننـد و آدورنـو بـه دفـاع از دانـش زیباییشناسی در برابر عقلانیت ابزاری میپردازد. طاها عبدالرحمن نیز با اتخاذ مبانی انسانشناختی خاصی که ملهم از متـون دینی است، به طرح نظریۀ کـنش خـود میپـردازد.

ملاک خدایی بودن انسان از نگاه طه عبدالرحمن، معطوف به نـوع کنشـی اسـت کـه هـر انسانی بر آن ممارست میورزد. وی انواع کنش را به لحاظ عناصر آنها به سـه دسـته تقسـیم میکنـد: ۱٫ کنش عادی (متعارف)، ۲٫کنش ارتقایی، ۳٫کنش تکاملی.

کـنش عـادی، مخصـوص انسان اینجهانی است؛ زیرا او جز جهان عینی، فرض وجود عوالم دیگر و تأثیر آنهـا در ایـن جهـان عینـی را نمیپذیرد. بنابراین کنشهایش همافق با همین هستیشناسیاش هستند و بر مقتضای هـیچ عـالم دیگـری کنش انجام نمیدهد؛ چون هر عالم دیگری برایش بیمعناست.

«کنش ارتقـایی» و «اکتمـالی» مخـتص انسـان ملکـوتی است؛ زیرا وی وجود عوالم دیگری را پذیرفته و با ملاحظۀ آنها افق کنشهای خود را ترسـیم میکنـد. کنش ارتقایی، وی را از حضیض عالم عینی ارتقا می‎بخشد و به عوالم دیگر پیونـد میدهـد. بهعبارتدیگر هستیشناسی وی را گسترش میدهد و کنش اکتمالی وی را به سـبب فطـری سـاختن و درونـی نمـودن اخـلاق کمـال میبخشـد.

 عبدالرحمن دین اسلام را کاملترین دین، الهی و خاتم آنها معرفی میکنـد و ایمان و کمال نهایی را با عمل به فرامین آن ممکن میدانـد؛ هرچنـد بـرای دیگر ادیـان الهـی نیز ایـن ظرفیت را با مراتب کمتر به رسمیت میشناسد و بنابراین انسان باایمان به عوالم دیگر ارتقـا مییابـد و ارزش نیز برایش معنا می‎یابد و در ادامه با پذیرش یک دین الهی و عمـل بـه ارزش هـای آن کمـال وجودی مییابد.

نسبت نظریه عقلانیت با انواع کنش

همانگونه که اشاره شد، پروژه طاها عبدالرحمن، ضمن اینکه انتقادی است، به ارائۀ راهحل هم میپـردازد و افق آن در افق نظریۀ انتقادی محصور نمیماند. یکـی از چـالشانگیزتـرین ابعـاد مدرنیتـه، عقلانیـت موجود در آن است. امروزه تمام کسانی که به نقد مدرنیته میپردازند، معمولاً عقلانیـت ابـزاری را آمـاج حملات خود قرار میدهند. نقطۀ مشترک بیشـتر ایـن رویکردهـا، ناکـافی دانسـتن عقلانیـت ابـزاری در پوشش دادن به تمام مظاهر و ابعاد زندگی انسانی است.

طاها عبدالرحمن در پـی ارائـۀ راهحـل و پاسـخی اسلامی به مسائل و مصائب بشر در دنیای معاصر است. ازاینرو درصدد نظریـهپـردازی بـر اساس معارف و مبانی اسلامی است و در این نظریهپردازی، راجع به عقلانیت دو هدف را در نظـر دارد: یکی برگرداندن ایمان به قاموس اندیشه و متن حیات بشـر و دیگـری تعمیـق اخـلاق و مظـاهر آن در جهان غیراخلاقی امروز.

عقلانیت مجرد و کنش عادی

به نظر طاها، عقل مجرد عبارت است از: فعالیت و کنشی که فاعل و کنشگر طی آن، از بعـدی از ابعـاد یـک چیـز مشخص اطلاع پیدا کند و ضمن باور به درستی کنش خویش، آن تصدیق را به دلیل مشخصـی مسـتند سازد. به نظر طاها این لایه نازلترین مرتبـه از سـاحت عقـلورزی اسـت و مبتنی بر کنش عادی است که در آن، ارزش معنا ندارد. ازآنجاکه مقوم ماهیت انسان اخلاقیت بود کـه توأم با کنشگری ارزشی است و چون در این مرتبه از عقلانیت، کنشگری ارزشی حضـور نـدارد، بسنده کردن به این سطح از عقلانیت موجب سقوط انسان و بیرون شدن از ماهیت انسانی خواهد شد.

عقلانیت مجرد همان عقلانیت وسیله - هدف مدرن است که اهداف آن عینـی است و هیچگاه ارزش در افق آن قرار نمیگیرد. از نگاه طاها آنچه موجب شده انسان معاصر در تنگناهای موجـود قرار گیرد، بسنده کردن به این سطح از عقلانیت است که موجب شده فـرد و اجتمـاع بـه مصـائب بزرگی مبتلا شوند.

عقلانیت مسدد و کنش ارتقایی

دومین مرتبه و لایه در عقلانیت، عقـل مسـدد اسـت. طاها در کتـاب کنش دینی و احیای عقل، آن را اینگونه تعریف میکند: «عقل مسدد عبارت است از کنشی که فاعل آن درصدد به دست آوردن منفعت یا دفع ضرری است (اعم از منفعت مادی و معنوی) و در این باره به برپاداشتن اعمالی اقدام میکند که شارع آنها را واجب ساخته است».

طاها در کتاب پرسش از اخلاق، که پس از کتاب پیش‎گفته نوشته شده است، گویا عـدولی از تعریـف یادشـده دارد. وی دراین اثر، عقـل مسـدد را عبـارت از عقلـی میداند که به شناخت اهداف و مقاصد ارزشها رهنمون میشود. بههرحال عقل مسدد به دلیل آنکـه مبتنـی بـر کـنش ارتقـایی اسـت، در افقـی بـالاتر از عقلانیت مجرد مینشیند و به سبب کنش ارتقاییای که در متن آن حضور دارد، بـه تحقـق ماهیـت انسانی نزدیک و نزدیکتر میشود.

عقلانیت مؤید و کنش اکتمالی

«عقل مؤید» عبارت است از: فعلی که فاعل آن در طلب شناخت ذوات اشیا از طریق فرورفـتن در مراتب اعمال شرعی است؛ به‌طوری که علاوهبر انجام واجبات، بر وجه اکمل بـه ادای نوافـل هـم بپردازد. اگر عقل مجرد در پی دستیابی به اوصـاف ظـاهری اشـیا یـا به اصطلاح منطقی، رسوم آنهاست، عقل مسدد درصدد است از ایـن اشـیا افعـال خـارجی آنهـا یـا به عبارتی اعمال آنها را درک کند. «عقل مؤید» علاوهبراینکه مشـتمل بـر دو مرتبـه قبـل، یعنـی شناخت رسوم و اعمال است، در پی شناخت اوصاف باطنی و افعال درونی اشیا و ذوات آنهاست. منظور از ذات، هویت شیء است. عقلانیت مؤیـد نـاظر به کنش اکتمالی است؛ چون ماهیت انسان ثبات می‎یابد و کامـل میشـود. طاها میگویـد:

بـرخلاف عقلانیت مدرن که به عقلانیت وسـایل تـوجهی نـدارد و فقـط بـه نسـبت میـان وسـیله – هـدف میاندیشد، در این سطح سوم، عقلانیت است که وسایل متخذه در جهت نیـل بـه اهـداف عقلانـی میشوند و منجر به توفیق میشوند. بااینوصف وسایل نسبت خـود را بـا سـایر وسایل و ارزشهای والای انسانی تنظیم میکنند.

بـاایـنوصـف عقلانیت مطلوب و ارزشمند از نگاه طاها، عقلانیتی است که محصول فرایندی سهمرحلـهای باشد. به نظر وی، این فرایند اگر به‌صورت همهجانبه اجرا شود، موجد یقین است و چنان نیرومنـد اسـت که مانعی در برابر آن، توان حجاب شدن ندارد و دیگر در حصار مفهوم و زبان و… نیست. حاصل اینکه طاها ضمن نقد عقلانیت مدرن و البته دیگر ابعاد مدرنیته، به ارائۀ پاسخ اسلامی بـا تکیـه بر ایمان به‌طور عام و اخلاق به‌طور خاص اقدام میکند و این کار مهـم را از طریـق مبـانی مبتنـی بـر متـون اسلامی به انجام میرساند.

هابرماس و عبدالرحمن؛ مسیرها و روشهای متفاوت

اگرچه مدرنیتۀ غربی میدان مشترک یورگن هابرماس و طاها عبدالرحمن است، اما روش، نگاه، هستیشناسی، انسانشناسی و اهداف متفاوت، به موضعگیری متفاوت این دو اندیشمند درباره پروبلماتیک مشترک انجامیده است. به لحاظ معرفتشناسانه، هابرماس کل پروژه مدرنیته را بحرانی نمیداند و تنها بر نوعی از عقلانیت آن با نام عقلانیت ابزاری انگشت میگذارد و در صدد اصلاح آن است.

برای هابرماس بازگشت به اصول و روح دوران روشنگری یک اصل فرض شده است. او درصدد است تا همین مدرنیته غربی را اصلاح و درنتیجه جهانی سازد. برای وی کل مدرنیته بهمثابه یک بحران نیست و از همین جا او با کسانی چون هورکهایمر و آدورنو و پساساختارگرایانی چون لیوتار، دریدا و فوکو افتراق پیدا میکند. در عقلانیت ارتباطی هابرماس، قرار است گفتوگو به مذاکره و تفاهم بدل شود. در نقطه مقابل، کل پروژه مدرنیته غربی برای عبدالرحمن بهمثابه بحرانی ناگشودنی است.

طاها اگرچه مدرنیته را برای بنیان نهادن علم اسلامی ضروری میداند، ولی آن نوع مدرنیته خودش را پیش میکشد که در ذوات و وسایل بصیرت اساسی با مدرنیته غربی زاویه دارد. برای عبدالرحمن پذیرش عقل مجرد یا عقل غربی به معنای سقوط، بدون راه نجات است. همانطور که در مقالات ترجمهشده نشان دادم، برای عبدالرحمن سرمایهداری متأخر و نظام مدرنیته، تنها در اقتصاد بحرانزا نیست بلکه حتی در ارائه سبک زندگی نیز با بحران مواجه است.

اگرچه راهحل هابرماس اصلاح مدرنیته فعلی از طریق بازگشت به معنای اصیل آن در دوران روشنگری است، اما برای عبدالرحمن این هدف با نقد مدرنیته به معنای کوبیدن همه اصول و ریشههای آن محقق می‎شود. عبدالرحمن تنها زمانی مدرنیته را میپذیرد که یک مدرنیته برگرفته از اصول و وسایل اسلامی باشد و دست‎کم در ادیان دیگر نیز مدرنیته نباید براساس تضاد بنیادی و واکنشی ارتجاعی به دین به دست آمده باشد.

به لحاظ روششناسانه، مطالعات هابرماس تنها جنبه نظری ندارد و اتفاقاً ایرادی که او از وبر میگیرد همین است. در آثار هابرماس که به پروبلماتیک مدرنیته ارجاع دارند، از خوانش تاریخی بسیاری مبتنی بر تاریخ نهادها و گروهها در اروپا استفاده شده است. چه در کتاب دگرگونی ساختاری در حوزه عمومی و چه در کتاب نظریه کنش ارتباطی بارها به ارجاعات متعدد هابرماس به دورههای تاریخی مختلف بر میخوریم؛ اما خوانش تاریخی عبدالرحمن بیشتر مبنای معرفت شناسانه دارد؛ یعنی حتی زمانی که او به سراغ قدمای اسلامی مانند ابنرشد و دیگران میرود، مبنایش معرفتشناختی و انتولوژیک است.

از نظر ابزار و وسایل کار نیز میتوان میان این دو تفاوت‎هایی دید. درحالیکه ابزارهای هابرماس برآمده از خود مدرنیته بهعنوان یک عصر تاریخی هستند، ابزار و وسایل (مفاهیم) نزد عبدالرحمن برآمده از دین هستند. او به مدد سنت دینی به مفهومسازی دست میزند و برای مدرنیته خودش (مدرنیته اسلامی) جوانب و اهدافی را با تکیه بر همان مفاهیم اساسی دینی میسازد.

اهمیت این مسئله در آنجاست که هابرماس با سنتسازی از دل مدرنیسم و مفهومسازیهای مدرن خود، دوباره در دام و چنبره مدرن گرفتار میگردد؛ اما مدرنیته اسلامی عبدالرحمن به همان جایی میرود که او ادعایش را دارد. به سنت بازمیگردد برای احیای سنت.

بدینترتیب آثاری که در کشورهای اسلامی بر مبنای تفکر هابرماس نوشته میشوند (که البته اصلاً کم نیستند و شاید در دورههایی اکثریت آثار حوزه فکری را در این کشورها شامل شوند)، نمیتوانند نسخه رهاییبخشی باشند و خود در چمبره مدرنیته و روح آن یعنی سرمایهداری و ابزار آن یعنی عقلانیت ابزاری گرفتار میآیند و تنها جنبه لفاظی و رتوریک پیدا میکنند.

در مقابل عبدالرحمن نهتنها یک خط مشی متفاوت با منتقدان چپگرا، پساساختارگرا و پستمدرنیست مدرنیته ایجاد میکند، بلکه همچنین آگاهانه خط خود را از مدرنیستهای مقلد غرب نیز جدا میسازد و یک جنبه اساسی کار او، هشدار دادن درباره کارها و آثار همین مسلمانان مدرن غربیشده است.*

*نویسنده: محمدمهدی حیدری

انتهای پیام/

کد خبر : 69172
تاريخ ثبت خبر : 19 خرداد 1397
ساعت بارگزاری خبر : 10:03
برچسب‌ها:, , ,

دیدگاه شما

( الزامي ) (الزامي)